قارچ می تونه لای انگشتای پا باشه ! می تونه توی ادرار باشه ! می تونه توی باغچه باشه ! می تونه با تخم مرغ سرخ بشه !![]()
می تونه خام باشه توی سالاد هم باشه !
+ نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 10:43 توسط mahi |
دیر زمانی بود که آرام نداشت و چشمهایش پر از سردی زمستان و گویی خیال رفتن اما ......... کفشهایش را پیدا نمیکرد و سبد بهانه هایش را !!! کفشهایش را جفت کردم و سبد بهانه را به دستش دادم انقدر برای رفتن عجله داشت که نه خودم را دید و نه اشکهایم و نه صدای تپش تند قلبم را .
+ نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت 10:26 توسط mahi |
نوشتن میچسبه ....... تاریکه و مجبور نیستم آدمای خوبی که از دیوار شیشه ای دفتر رد میشن و ببینم . ولی اونا مجبورن منو ببینن ! بخار و عطر چایی دست به دست هم میرن بالا طرف سقف ! شهرام ناظری از آن باده ندانم چون فنایم ............... نمیداانم کجایم من کجایم من کجایم ...... هی هی هی یا ها ها ها ها هاها و چشام پر از سه قطره خون صادق هدایت ! و چقدر گربه ! ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 19:22 توسط mahi |
یه دیوار بزرگ شیشه ایه روبرو که هر روز از جلوش یه عالمه آدم رد میشن . که کمند که تکراری نباشند ! یه عدد تلفن همراه که دیگه زنگ نمیخوره ! خیلی کم و یه عالمه کلیپ و آهنگ تکراری . میله های مترو که گاهی میشه ازش آویزون شد و گاهی همونم گیر نمیاد !!!!!! یه دفترچه پر از شعرهای غمگین و تصویرسازی های یه چشم تنها . یه رادیو که روی رادیو پیام موج میزنه ! قورت دادن حرفهایی که داره می گنده .. و یه عالمه نگاه سرد و گذرا . یه عالمه نگاه، پر از عشق ،اما بی جواب . یه عالمه التماس و تحقیر . حوصله های نداشته . صداهای خسته . و تکرار مکرر اشتباه . وشکنجه . و سکوت . فعلا همیناست سهم من از زندگی !
+ نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 16:35 توسط mahi |
نمیدونم چه گناهی کجا مرتکب شدم . میدونم که حقمه . اما 20سال تاوان بزرگیه ! گمونم گناها قاطی شده ! خودمو در گیر کلاسا و کارام کردم .صبح زود میرم شب ساعت 10 میام . اما بازم مامان چشم دیدنمو نداره . اصلا از من بدش میاد .یادم نمیره امسال تولدم .بدجوری خنجر کرد تو قلبم کاش مامان منم مثل بقیه مامانا بود . کاش اختلاف سنمون بیشتر بود . اما بر عکس مامان بابا ! چه خوب که مثل بقیه بابا ها نیست . کاش انقدر باهام خوب نبود .که وقتی یادش میوفتم پر میشم از خجالت /هر چی خوبی میکنه و صبوری در عوض من تلافی بدیهای بقیه رو سر اون در میارم کاش ببخشه منو. قبلانا از بی انگیزگی و بیکاری خوابم نمیبرد . حالا از زور خستگی بی خوابم . روزام میگذره پر مشغله . دو روز پیش افتتاخیه نمایشگاه عاشورا بود تو متروی هفت تیر .کار من اولین کار بود ! شایدم آخرین . خودمو از وسط به دو نیم قسمت مساوی تقسیم کردم اما بازم کارم که رو دیوار دیدم یه جوری شدم .خوشم نیومد .اونی که بهش میگن استاد !عادت داره گاهی از کار دوستاش به عنوان کار تخریبی استفاده کنه !!!!حالا دارم براش ! صبح ها که میرم دفتر یه بنده خدایی هست که یکی دو تختشو گم کرده هر روز میاد و با دستش یه سایزو نشون میده و میگه انقدری طراحی کنین چقدر میگیرین؟بعد سایزشو تغییر میده میگه انقدری چی !!! ظهر میاد میگه نون نمیخوای ؟ عصرام میاد واسه روزنامه سوال میکنه .روزای اول دیدنش عذاب بود .اما دیگه بهش عادت کردم . روزای سنگینیه . صدای طبل و زنجیر و نوحه . تجریش امروز مثل قبل نبود . آدما چه درگیرند . چه خودشونوو دست کم میگیرن . مثل من که لیاقتمو انقدر پایین آوردم که التماس کردن عادتم .... چه حیف که همیشه دیره واسه اشتباه نکردن . فرت .![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 21:7 توسط mahi |